تبليغاتX
کاش به فکر هم بودیم

 

به نام آنکه تو را برای من و مرا برای تو آفریده بود،اما ...!!

نمی دونم،اصلا" نمی فهمم حکمت اینکه ما آدما از آینده ی خودمون بی خبریم چیه؟

اصلا" چرا من باید از آینده ی خودم بی خبر باشم؟می گن آینده رو ما خودمون می سازیم اما یه جاهاییش اصلا" دست خودمون نیست.چرا؟

اینقدر((چرا)) توی ذهنم هست که نمی دونم اول کدومش رو بپرسم اصلا" از کی بپرسم؟مثلا" یکی از این چراها اینه:

اگه آینده ی تو دست خود توست،پس چرا گاهی وقتا که اون چیزی یا اون راهی رو که می خوای و دوست داری که بری رو انتخاب می کنی و تا می خوای اولین قدم رو برداری همه چیز و همه کس به یک مانع خیلی بزرگ تبدیل می شه که تنها مخالفش تو هستی. و هیچ کاری هم از دستت برنمی یاد. تنها کاری که می تونی بکنی اینه که با مشت و لگد و یا بهتر بگم با چنک و دندون بیفتی به جون اون مانع که با این کار فقط دو چیز آیدت می شه اول اینکه فقط خودت رو بیهوده خسته کردی چون هیچی تغیر نمی کنه و اون مانع یا همون دیوار بلند حتی یه خراش کوچیک هم برنمی داره.

دوم اینکه می شی انگشت نمای تمام کسایی که شاهد مبارزه ات بودن.

یعنی به عبارت دیگه می شی یه آدم دیوونه.

چون هرکسی که چشمش به اون دیوار می یوفته حتی فکر مبازه رو هم نمی کنه. اخه اون دیوار به قدری بلنده که هیچ فکری نمی تونه به آخرش برسه .

تازه جالب اینجاست که اگه در بست تسلیم اون مانع یا به عبارتی تقدیرت بشی همه سرزنشت می کنن و متهمت می کنن به یک ادم ترسو که حتی شجاعت جنگیدن با مشکلاتش رو نداره .

واقعا" چرا اینجوریه؟! کجای آینده رو خودت می سازی؟ وقتی حتی تعیین جنس اون دیوار هم به عهده ی خودت نیست اصلا" چجوری می تونی به آینده فکر کنی آینده ای که فقط توی رویا می شه داشت رویایی که هر کس یه نوعش رو واسه خودش داره اما رسیدن بهش فقط یک سری استثنا می خواد که این استثنا ها رو هم همه ندارن اما رویا رو همه دارن.

همه ی این چیزهای که گفتم فقط یه ((چرا)) بود .اما همین یه دونه ((چرا)) اینقدر سوال های مختلف توی زیرمجموعش داره که با فکر کردن بهش سرم گیج می ره.این یعنی من هم باید بیخیال آینده ای بشم که دوست دارم با دست های خودم بسازم اما تفاوتم با بقیه اینه که نه دندون و چنگی برام مونده چون همشو تو آخرین نبردم از دست دادم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 13:56  توسط پارمیدا  |