تبليغاتX
کاش به فکر هم بودیم

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

میروم از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو زودتر از من میروی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 19:30  توسط   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 17:58  توسط   | 

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:

می شناختم او را نام تو را هميشه به لب داشت
حتی در حال انتظار
آن دلشکسته
عاشق بی نام و نشان

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:

هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود و گفتگو نمی کرد
جز با درخت سرو
در باغ کوچک همسایه
شبها به کارگاه خیال خویش
تصویری از بلندی اندام می کشید

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:

او پاک زیست؛ پاک تر از چشمه های نور
وقتی به یاد روی تو می بود می گریست

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:

او آرزوی دیدن رویت را
حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت
اما برای دیدن تو چشم خویش را
آن چشم پاک را پنداشت
آلوده است و لایق دیدار یار نیست

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:

آن لحظه ای که دیده برای همیشه بست
آن نام خوب بر لب لرزان او نشست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 23:22  توسط   | 

من که تسبیح نبودم، تو مرا چرخاندی

مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی

مهر دستان تو دنبال دعایی میگشت

بارها دور زدی، ذهن مرا گرداندی

ذکرها گفتی و بر گفته خود خندیدی

از همین نغمه تاریک مرا ترساندی

بر لبت نام خدا بود، خدا شاهد ماست

بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی

دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت

عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی

قلب صد پاره من، مهره صد دانه نبود

تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی

جمع کن، رشته ایمان دلم پاره شده است

من که تسبیح نبودم، تو مرا چرخاندی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 11:26  توسط   |