تبليغاتX
کاش به فکر هم بودیم

کاش اونجا هيچکسی نبود           يه وقتی با تو دوست بشه

تو نازنين من بودی              مثل حالا تا هميشه

کاشکی به جز من هيچکسی            اينقدر زياد دوست نداشت

يا که دلت عشق منو              اول عشقاش می گذاشت

کاش يه پرنده بودی و               من واسه تو دونه بودم

شک ندارم اون موقع هم            اينجوری ديوونه بودم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 20:34  توسط   | 

دوستت دارم چون تنهاترین فکر تنهایی منی

دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگی منی

دوستت دارم چون زيباترين رويای خواب منی

دوستت دارم چون زيباترين خاطرات منی

دوستت دارم چون عشق منی

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 18:45  توسط  

اولین باری که طوفانی شدم

پیش پای عشق قربانی شدم

یك دو گام از خویشتن بیرون شدم
واقف از اسرار پنهانی شدم

عشق غیر از تاولی پر درد نیست
هر كس این تاول ندارد مرد نیست

آب می خواهم سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه اندیشه ام

كوه كندن گر بنا باشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دور و پایم سنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

هیچكس درد مرا وا كرد؟ نه
فكر دست تنگ ما را كرد؟ نه

هیچكس از حال ما پرسید؟ نه
هیچكس اندوه ما را دید؟ نه

هیچكس چشمی برایم تر نكرد
هیچكس یك روز با من سر نكرد

هیچكس اشكی برای من نریخت
هر كه با من بود از من می گریخت

خوب اگر این است من بد می شوم
عشق اگر این است مرتد می شوم

گفته بودند عشق طوفان می كند
هر چه می خواهد دلش آن می كند

گفته بودند عشق درد بی دواست
علت عاشق زعلت ها جداست

آری اكنون آگه از آن می شوم
زان همه جستن پشیمان می شوم

چند روزی هست حالم دیدنی است
حال من از این و آن پرسیدنی است

گاه با حافظ تفال می زنم
گاه بر روی خودم زل می زنم

فاش می گویم به آواز بلند
وارثان دردهای ارجمند

آی مردم شوق هوشیاری چه شد؟

آن همه موسیقی جاری چه شد؟

دادها نابالغ و دلواپسند

خنده ها در عین پیری نارسند

گفتم آخر عشق را معنا كنم
بلكه جای خویش را پیدا كنم

آمدم دیدم كه جای لاف نیست
عشق غیر از عین و شین و قاف نیست

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 19:24  توسط   | 

 مرا در سینه پنهان کن

رهم ده در دل پر مهر و احساست

مرا مگذار تنها ای دلیل راه امیدم

بهشتم، آسمانم، شعر جاویدم

مرا مگذار تا زنجیری زندان غم باشم

برایت قصه ها خوانم            به پایت شعرها ریزم

مرا بگذار تا مستانه در پای تو آویزم

مرا در دیده پنهان کن

که شبها تا سحر رویای آن چشم سیه گردم

مرا مگذار تا دور از تو ای هستی تبه گردم

ز پایم بند دل مگشا

مرا بگذار تا کاخی برایت از وفا سازم

ترا از آرزوهایت جدا سازم

بیا با من بیا تا در میان موج دریاها

میان گردباد سخت صحراها

کنار برکه های غرق نیلوفر

تهی از یاد فرداها

زجام چشمهای تو می ناب نگه نوشم

منم آن مرغک وحشی       

قفس مگشا ز پایم بند دل را برمدار ای آشنای من

مرا بگذار تا عمری اسیر آرزو باشم

سراپا گفتگو باشم

شه من، شهرزاد قصه گو باشم

مران از سینه یادم را

مرا از کف مده آسان

مرا از کف مده آسان

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 20:16  توسط   | 
یه عکس بود اینجا که واسش یه مشکلی پیش اومد منم حذفش کردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 18:34  توسط   |