تبليغاتX
کاش به فکر هم بودیم

می دونی می خوام چی کار کنم؟

می دونی می خوام کجا برم؟ 

می خوام برای کفترا یه خورده گندم ببرم

اونجا که گنبدش طلاس با کفتراش پر بزنم

دوستش دارم امامه، در خونش رو در بزنم

بعضی شبا تو خونمون بابام به مادرم می گه

می خوام برم امام رضا به خدا دلم تنگه دیگه

بابام می گه امام رضا مریضا رو شفا می ده

دوای درد مردمو از طرف خدا می ده

می خوام برم به مشهد و یه هفته اونجا بمونم

تو حرم امام رضا نماز حاجت بخونم

بهش بگم امام رضا مریضا رو شفا بده

دوای درد مردمو از طرف خدا بده

آقاجون می خوام بیام به مشهدت

به طواف کفترای گنبدت

یه کیسه گندم بیارم

خبر از دردای مردم بیارم

 

(ولادت با شکوه  هشتمین اختر تابناک آسمان ولایت و امامت رو به همه شما شیعیان و عاشقان آن حضرت تبریک می گم.ان شاء الله لیاقت داشته باشیم و بتونیم اون عیدی رو که دلمون می خواد از آقامون، از ولی نعمت همه ما  ایرونی ها بگیریم.)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 19:35  توسط   | 

از غم عشق چه می بايد کرد
به دمی ديداری ميتوان راضی شد ؟!
به تمنای نگاهی ميتوان تشنه جان بازی شد ....
ميتوان دل خوش کرد به کلامی که شنيد ...
از دو خط نامه سرد می توان داغ شد و شعله کشيد
از جهنم گذری کرد و گذشت به گذر گاه رسيد
به گذر گاه تباهی به جنون
وز عطش فرياد زد فرياد زد

فرياد زد ....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 18:50  توسط   | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 22:30  توسط  

من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر ونسیم
من به سرگشتگی ‌آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگی

گیسوان تو به یادم می آید ...
من در این شب كه بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم ...

چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترین راز وجود
برگ بید است كه با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
تو تماشا كن
كه بهار دیگر
پاورچین پاورچین
از دل تاریكی می گذر
و تو در خوابی
و پرستوها خوابند
و تو می اندیشی
به بهار دیگر
و به یاری دیگر
نه بهاری
و نه یاری دیگر
حیف....


اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است
دیگر از من تا خاك شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا این دریا
پر خواهم زد خواهم مرد


غم تو این غم شیرین را
با خود خواهم برد ...

«حمید مصدق»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 0:17  توسط   | 

سلام ؛ حال من خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور،

 که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند ...

با این همه اگر عمری باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم،

که نه دل کسی در سینه بلرزد، و نه این دل نا ماندگار بی درمانم ...

 

 

تا یادم نرفته است بنویسم :

دیشب در حوالی خواب هایم، سال پر بارانی بود

خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم،

دعا کردم که بیایی، با من کنار پنجره بمانی، باران ببارد،

اما دریغ که رفتن، راز غریب این زندگیست،

رفتی پیش از آن که باران ببارد ...

می دانم، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است!

انگار که تعبیر همه رفتن ها، هرگز باز نیامدن است...

 

  

بی پرده بگویمت :

چیزی نمانده است، من بیست ساله خواهم شد !

گونه هایم از گرمی شراب گر گرفته است،

می خواهم تنها بمانم، در را پشت سرت ببند،

بی قرارم، می خواهم بروم، می خواهم بمانم ؟!

هذیان می گویم ! نمی دانم...

 

نه عزیزم، نامه ام باید کوتاه باشد،

ساده باشد، بی کنایه و ابهام،

پس از نو می نویسم :

 

 سلام ! حال من خوب است،

 

 اما تو باور نکن ...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 19:35  توسط   | 
                 

غمگين تر از من قصه ی رفتن سرودی 
تا که چشمم را گشودم از کنارم رفته بودی
ای دريغا دل سپردن به عشق تو بيهوده بود
وعده ها و خنده های تو به نيرنگ آلوده بود
ای ز خاطر برده عشق آتشينم
رفتی اما من فراموشت نکردم
چلچراغ روشن بيگانه بودی سوختم و بيهوده خاموشت نکردم
رفتی اما قلب من راضی نشد در فراقت عشقتو نفرين کنم
 
بی تو شايد بعد از اين افسانه ها

ترک عشق و اين غم ديرين کنم ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 14:13  توسط  

او خداوندی است که موجودات را آفرید،بدون این که از هیچ نمونه آماده و پیش ساخته ای ایده بگیرد و از کار خالق دیگری که پیش از وی جهانی را آفریده باشد، تقلید کند.

آثار صنع و نشانه های حکمتش در نو آوری های بی سابقه و خلقت بی نظیرش هویداست.

بنابراین، هریک از موجوداتی را خدا آفریده،برهان آفریدگاری و دلیل خداوندی اوست؛ حتی اگر آن موجود،جامد و بی زبان باشد.چرا که آن هم با زبان بی زبانی خالق خود را معرفی می کند و تدبیر  خدا را باز می گوید، بدون این که به سخن گفتن نیازی داشته باشد، دلالتش بر وجود خدا همواره استوار است و در هر لحظه آفریننده خود را نشان می هد.                    

                                       

 

خدای متعال همه مخلوقات را بر اساس مقیاس، نظم مشخص، اندازه های مخصوص و متناسب با هر یک از آن مخلوقات آفرید و در آفرینش آن ها طوری اندازه ها بر قرار گردد که محکم و استوار بمانند و از هم فرو نپاشند، هر چیزی را مطابق برنامه ای دقیق به بهترین شکل طراحی کرد و آن گاه بدان نظم و ظرافت بخشید و آن را در مسیر انجام وظیفه و دست یابی به هدف خاص وی هدایت کرد.

همه این کارها بدان جهت بود که هیچ یک از مخلوقات از محدوده و چهارچوب تعیین شده از جانب خداوند تجاوز نکنند و برای رسیدن به مقصود مورد نظر و کمال نهایی کوتاهی ننماید و اگر خداوند به او دستوری داد،انجام دادنش بر وی دشوار نباشد و سرکشی نکند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 10:56  توسط  

دیگه رو شونه های من جایی نمونده واسه تو

همین الان می خوام بگم از جلوی چشام برو

بذار دیگه تنها باشم تو سرزمین بی کسی

دیگه نمی خوام که بگم، برای من مقدسی

حتی اگه از راه نمی آمد

من تا ابد کنار تو می ماندم

من تا ابد ترانه های عشقم را

در آفتاب عشق تو می خواندم

در پشت شیشه های اتاق تو، آن شب

آن شب نگاه سرد و سیاهی داشت

دالاب دیدگان تو در ظلمت، گویی

گویی به عمق روح تو راهی داشت

 

رنگ چشای روشنت

مثل ستاره تو شبت

این دل بیقرار من واسه نگاهت می تپه

اما دیگه نمی تونم

اما دیگه نمی تونم، یک لحظه اینجا بمونم

می خوام تا آخرین نفس

می خوام تا آخرین نفس، شعرهای غمگین بخونم

می خوام تا آخرین نفس، شعرهای غمگین بخونم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 18:5  توسط  

چه سرد است هوای گرم این اتاق بی سقف. درست به این می ماند که خداوند تمام برف های عالم هستی را به یک باره بر سر من تنها در این قفس ریخته است. چه قدر خسته ام و چه دلتنگم برای تو. تویی که هنوز در دلم جا داری. بودنت را با ذره ذره وجود می جویم.

خیلی زود بود برای این حس تنهایی. ولی تنهایی من به حرف هیچ کس اعتنایی نمی کند. به خواست خود می آید و می رود. کنگر می خورد و لنگر می اندازد.

خیلی سخت است که با وجود همه اطرافیانی که مهربان می نمودند و دلسوز، تنها ترین عالم باشی.  ملالی نیست جز دوریت که به جنونم کشانده. برای داشتنت راه دوری را نپیموده راهم را سد کردند. و حالا دیگری به جای من در کنار تو عزیزترین، خوشبخت است. خوشبختی؛ احساسی که من در رؤیا هم به درکش راضی بودم، او در واقعیت احساسش می کند. نمی دانم چرا اینک خوشی از من می گریزد. شاید با من قهر کرده. آخر...آخر وقتی به سراغم می آید آن قدر بهت زده می نگرمش که از آمدن پشیمان می شود و قهر می کند برای مدتی مدید. نمی دانم شاید تقصیر سرنوشت خودخواه و لجباز من است که با لجاجت تمام و البته چشم بسته و صد البته ناخودآگاه، به جای به هدف رساندنم از میانبر های تقدیر، به در و دیوار کوچه های تنگ و تاریک غمم می کوبد. نمی داند که دیگر قدرت حتی یک قدم برداشتن هم ندارم، چه رسد به لهیده شدن در میان دالان های بی سر و تهی که خود سرنوشت هم از آن ها و سرانجام آنها بی اطلاع است.

                    

حال ای عزیزتر از جان خسته، بشنو سخن دل این دل خسته را

کاش می توانستم تو را ببینم و عقده دل با تو گویم. شاید از روی ترحم، زهر خندی شیرین نثارم می کردی. کاش می شد می توانستم از خود تو پرسم آیا حقیقت است که باز عاشق شدی؟ اما چرا بی خبر؟ می دانی با دل تنگ من چه کردی؟

اما نه خوشحالم و خوشبخت از اینکه تو خوشحال و خوشبخت هستی. از این که می بینم کسی را پیدا کردی که همسفر روز های تنهایی و هم خنده شادمانیت باشد. حالا دیگر کسی در کنار توست که عاشقانه دوستش داری و او هم فرصت اثبات احساسش را نسبت به تو، دارد!!!

دلم به حال خودم می سوزد. آنقدر تنها شده ام با یادت که حتی به او حسودی هم نمی کنم. حال که تو دوستش داری، من هم دوستش دارم.

جای خالی دلی را در سینه حس می کنم که از آن توست. تو رفتی و می دانم که دلم همراه توست. به دنبال تو سایه به سایه، هر جا که باشی، هر جا که هستی. اما دیگر چشم هایم را بسته ام. می دانی چه مدت است به رخ ماهت و به نگاه پاکت نگاه نکرده ام. دارم این دل زار را با این حال نزار به دوری تو عادت می دهم. نمی دانی ترک عادت دیدنت چه مرضی به جانم انداخته. اطرافیان فکر میکنند که تو و یاد تو را از دل بیرون کرده ام. اما خدا می داند و همین بس که تو بر منبر قلبم بنشسته ای. بالاترین جایی که می توان و نمی توان دید در قلبم، جایگاه ویژه و اختصاصی توست.

در این اندیشه ام که در حال چه حالی. بهاری هستی یا بارانی؟ شاید با او نشسته ای و حرف می زنی. از آینده ای نزدیک و شیرین که قرار است برای هم بسازید.

امیدوارم هرجا که هستی سلامت و پیروز باشی.

دیگر دردی ندارم جز ندیدنت، نداشتنت، نخواستنت، جوییدنت و نیافتنت...

به خدا می سپارمت ای الهه عشق    

                        

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 18:5  توسط  
                     

دریا باش و دریایی ولی چون آفتاب بر همگان بتاب

                             از تو دیگران را از وجودت بی نصیب مگذار.

بگذار دیگران از گرمای وجودت بهره مند شوند

و

                            چون ماه که از خورشید نور می گیرد، نور بگیرند.

بنویس؛ بنویس؛ بنویس

غریبانه شکستم، من اینجا تک و تنها

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 10:38  توسط