تبليغاتX
کاش به فکر هم بودیم

 

از راه دور تو را می پرستم ای قبله امید من...

از راه دور به تو عشق می ورزم تا دیگر این فاصله ها را احساس نکنی...

از راه دور درود دل خود را به تو می گویم ...

و تو را در آغوش محبت  خودم میفشارم...

آری از همین راه دور نیز می توان دست در دستانم بگذاری...

و با هم قدم بزنیم...

به خواب عاشقی می روم تا این رویا برایم زنده شود...

 

خاطره هایمان را همیشه در ذهنم مرور میکنم و هیچ وقت نمی گذارم خاطره های لحظه دیدارمان از ذهنم دور شود...

این فاصله را محبت و عشقم از بین می برم و کاری می کنم همیشه احساسش کنی در کنار منی...

و این است برایم یک خواب عاشقانه

خواب نگاه به چشمان هم، خواب با هم بودنمان

آری و این است یک فاصله عاشقانه...

عاشق باش چون این راه مقدس است و پایان راه شیرین تر از گذشته است....

 

ای تنها بهانه برای زنده بودنم، نفس کشیدنم

ای امید و آرزوهای من، دنیای من

ای فصل بهارم،باور بکنی...باور نکنی

                                                                                 دوستت دارم...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 19:59  توسط پارمیدا  | 

 

 شکایت از دلم دارم،متهمه به عاشقی
 دلی که پر کشید و رفت اما هنوز تو عاشقی

 این دل زندونی من،مجرم بند اوله
 چی بگم؟! از کجا بگم؟! فقط شکلات و گله

 یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود
 هیچ کسی همدم دل، تنها و بی کسم نبود

 سفرت درد کمی نیست واسه دلم، می دونی
 راستی باورم نمی شه تو میری و نمی مونی

 ریشه بستی تو تموم لحظه های بی قراریم
 دلت از سنگه که میخوای دلمو تنها بذاری

 تو آخرین نگاه تو من دیگه پیدا نبودم
 کی جای من بود تو چشمات؟!! هیچ وقت اینو نفهمیدم

 نذار که بین من و تو هرچی بوده خاطره شه  
 تو بری و من بمونم، قصه ما تموم بشه

 یه عهدی بود میون ما، اما حالا یه خاطره ست
 از تو فقط مونده برام یه خاطره، همین و بس

 خودت نگفتی که می ری اما نگاهت رفتنی بود
 هرچی می گفتم که نرو،بهونه هات تکراری بود

 هرجا می رم یاد چشات تو قاب چشمای منه
 صدات میاد اما خودت نیستی دلم پر از غمه

 دیگه دلت که اینجا نیست، یادت ولی پیش منه
 تو نیستی و شب گریه و در به دری کار منه

 نذار که دیوونه بشم، نذار از عشقت بسوزم
 بارون چشمام می باره از دوری تو هنوزم

 اگه صدامو می شنوی بدون یکی دوستت داره
 یکی که چشماش ابریه، نیستی و بارون می باره

 اگه صدامو می شنوی بدون یکی منتظره
 یکی برای دیدنت نشسته پشت پنجره

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 19:7  توسط پارمیدا  | 

 

به نام آنکه تو را برای من و مرا برای تو آفریده بود،اما ...!!

نمی دونم،اصلا" نمی فهمم حکمت اینکه ما آدما از آینده ی خودمون بی خبریم چیه؟

اصلا" چرا من باید از آینده ی خودم بی خبر باشم؟می گن آینده رو ما خودمون می سازیم اما یه جاهاییش اصلا" دست خودمون نیست.چرا؟

اینقدر((چرا)) توی ذهنم هست که نمی دونم اول کدومش رو بپرسم اصلا" از کی بپرسم؟مثلا" یکی از این چراها اینه:

اگه آینده ی تو دست خود توست،پس چرا گاهی وقتا که اون چیزی یا اون راهی رو که می خوای و دوست داری که بری رو انتخاب می کنی و تا می خوای اولین قدم رو برداری همه چیز و همه کس به یک مانع خیلی بزرگ تبدیل می شه که تنها مخالفش تو هستی. و هیچ کاری هم از دستت برنمی یاد. تنها کاری که می تونی بکنی اینه که با مشت و لگد و یا بهتر بگم با چنک و دندون بیفتی به جون اون مانع که با این کار فقط دو چیز آیدت می شه اول اینکه فقط خودت رو بیهوده خسته کردی چون هیچی تغیر نمی کنه و اون مانع یا همون دیوار بلند حتی یه خراش کوچیک هم برنمی داره.

دوم اینکه می شی انگشت نمای تمام کسایی که شاهد مبارزه ات بودن.

یعنی به عبارت دیگه می شی یه آدم دیوونه.

چون هرکسی که چشمش به اون دیوار می یوفته حتی فکر مبازه رو هم نمی کنه. اخه اون دیوار به قدری بلنده که هیچ فکری نمی تونه به آخرش برسه .

تازه جالب اینجاست که اگه در بست تسلیم اون مانع یا به عبارتی تقدیرت بشی همه سرزنشت می کنن و متهمت می کنن به یک ادم ترسو که حتی شجاعت جنگیدن با مشکلاتش رو نداره .

واقعا" چرا اینجوریه؟! کجای آینده رو خودت می سازی؟ وقتی حتی تعیین جنس اون دیوار هم به عهده ی خودت نیست اصلا" چجوری می تونی به آینده فکر کنی آینده ای که فقط توی رویا می شه داشت رویایی که هر کس یه نوعش رو واسه خودش داره اما رسیدن بهش فقط یک سری استثنا می خواد که این استثنا ها رو هم همه ندارن اما رویا رو همه دارن.

همه ی این چیزهای که گفتم فقط یه ((چرا)) بود .اما همین یه دونه ((چرا)) اینقدر سوال های مختلف توی زیرمجموعش داره که با فکر کردن بهش سرم گیج می ره.این یعنی من هم باید بیخیال آینده ای بشم که دوست دارم با دست های خودم بسازم اما تفاوتم با بقیه اینه که نه دندون و چنگی برام مونده چون همشو تو آخرین نبردم از دست دادم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 13:56  توسط پارمیدا  | 

  به خیالم که تو دنیا،واسه تو عزیز ترینم
 آسمون ها زیر پامه اگه با تو رو زمینم 

 به خیالم که تو با من یه همیشه آشنایی
 به خیالم که تو با من دیگه از همه جدایی

 من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی
 این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی 

 من و تو چه بی کسیم، وقتی تکیه مون به باده
 بد و خوب زندگی، منو دست گریه داره

 ای عزیز هم قبیله، با تو از یه سرزمینم
 تا به فردای دوباره، با تو هم قسم ترینم

 من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی
 این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی 

 بد و خوبمون یکی، دست تو تو دست من بود
 خواهش هر نفسم، با تو هم صدا شدن بود

 با تو هم قصه دردم، هم صدا تر از همیشه
 دو تا همخون قدیمی، از یه خاکیم و یه ریشه

 من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی
 این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 13:40  توسط پارمیدا  | 

 

  نـــــــازد بــه خـــودش خـــدا کـــه حــیــــدر دارد 
  دریــــــــــای فـضـــالـی مــطـهــــــــــــــــــــر دارد 

  همتای علـــــــــــــی نخــــــــــــواهد آمد والله 
  صد بار اگر کعــــــــــــــــبه تــــــــــــــرک بردارد 

 

میلاد پر برکت مولای متقیان بر شما و خانواده گرامیتان مبارک باد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 18:30  توسط پارمیدا  | 

 

گل خشکی لای دفتر،اشکی گوشه  ی چشامه 
عکس تو گوشه تاقچه، این همه خاطره هامه!

یه دلم پر از گلایه،با یه شمع نیمه سوخته
دوتا چشم پر حسرت، دیده به گوشه ای دوخته

یه اتاق سرد و تاریک، یه گل خشک و یه نامه
تو دلم آوار اندوه،اشک هنوز توی چشامه

 

 

 

    

 

ندونستی شاخه گل ها تو رو یاد من می اره
درد و دل،با قاب عکست منو تنها نمی ذاره

عکست رو  ازم گرفتی،دیگه امیدی ندارم
یادمه می گفتی هرگز، تو رو تنها نمی ذارم

نشونی ازت ندارم،اما دنبالت می گردم
بغض وجودمو گرفته، باورم کن، پر دردم

 

 

 

 

حالا دیگه گل خشکت، از تو تنها یادگاره  
منتظر به راهت می مونم تا تو برگردی دوباره

دیگه هر شب توی خوابم چشمای تو رو میبینم
آرزومه تو رو یک بار توی بیداری ببینم

بیای باز دوباره پیشم، دیگه از دوری نسوزم
تو رفتی، تا بی نهایت چشم به راهتم هنوزم

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 19:17  توسط پارمیدا  | 

 

می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش

 

 

به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش

 

 

می برم تا که در آن نقطه دورشستشویش دهم از رنگ گناه

 

 

شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بی جا و تباه

 

 

می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه امید محال

 

 

می برم زنده به گورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال

 

 

ناله می لرزد، می رقصد اشک
آه، بگذار که بگریزم من

 

 

از تو ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من

 

 

به خدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید

 

 

شعله آه شدم، صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید

 

 

عاقبت بند سفر پایم بست
می روم خنده به لب، خونین دل

 

 

می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 21:20  توسط پارمیدا  | 
 
 
 عشق یعنی دوستی و دیوانگی
 عشق یعنی یک جهان بیگانگی
 
 عشق یعنی شب نخفتن تا سحر 
 عشق یعنی سجده با چشمان تر
 
 عشق یعنی سر به دار آویختن
 عشق یعنی اشک حسرت ریختن
 
 عشق یعنی دیده بر در دوختن
 عشق یعنی در فراغش سوختن
 
 عشق یعنی انتظار و انتظار
 عشق یعنی هرچه بینی عکس یار
 
 عشق یعنی شاعری دل سوخته
 عشق یعنی آتشی افروخته
 
 عشق یعنی با گلی گفتن سخن
 عشق یعنی خون لاله بر چمن
 
 عشق یعنی قطره را دریا شدن
 عشق یعنی همچو من شیدا شدن
 
 عشق یعنی بهترین حسن ختام
 عشق یعنی قطعه شعری نا تمام
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 12:25  توسط پارمیدا  | 

 

 قسمت نشد ببینمت، خدانگهداری کنم

 فرصت نشد بمون و، از تو نگهداری کنم

 

 گفتم اگه ببینمت، دل کندن هم سخته برام

 اگه یه وقت بگی نرو، رفتن پر از درد برام

 

 گفتم صداتو نشنوم، ندیده از پیشت برم

 پشت سرم زاری نکن، چیکار کنم،  مسافرم

 

 من می رم ولی باز تو بدون، همیشه

 یاد تو از خاطر من، فراموش نمی شه

 

 گل من، خوب می دونی بی تک و تنهام

 عزیزم؛ اگه تو نباشی می میرم

 

 نامه رو تا تهش بخون، گریه نکن، طاقت بیار

 نامه رو خط خطی نکن، دو جمله هم دووم بیار

 

 باور نکن یه بی وفام، نامه می ذارم و می رم

 نه، قسمت زندگیم اینه، به کی بگم مسافرم؟!

 

 سهم من از تو دوریه، تو لحظه های بی کسیم

 قشنگی قسمت ماست، که ما به هم نمی رسیم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 14:58  توسط پارمیدا  | 

این پست حذف شد

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 13:8  توسط پارمیدا  |